زندگینامه شهدا

زندگی نامه ی سردار شهید مهدی فرودی

زندگی نامه ی سردار شهید مهدی فرودی به روایت مهدی

زندگی نامه ی سردار شهید مهدی فرودی به روایت مهدی
من مهدی فرودی هستم فرزند محمد اسماعیل ، متولد سال ۱۳۳۴ در شهرستان فردوس ، محله ی تالار . پدرم بعد از عمری زحمت و رنج کار به عنوان آشپز بیمارستان فردوس سکته کرد و دار فانی را ودا گفت ، در آن موقع من دو سال بیشتر نداشتم .
خانواده ی من با حقوق بازنشستگی پدر ، قالیبافی خواهر بزرگم عصمت ، کارگری خودم در تابستانها و مهم تر از همه با صرفه جویی و قناعت مادرم روزگار می گذراند .
در همسایگی ما مکتب خانه ای بود که در آنجا به تحصیل قرآن پرداختم . محیط خانواده زمینه مذهبی داشت و آن ها نسبت به اسلام معتقد و متعصب بودند ، من هم تعصب اخلاقی زیادی داشتم هیچ گاه در آن مدت به کسی نا سزا نگفتم و همچنین ناسزا نشنیدم .
با اتمام امتحانات کلاس چهارم ، با خانواده به « مشهد » نقل مکان  کردیم . در دبستان « بزرگمهر » کلاس پنجم و ششم ابتدایی را پشت سر گذاشتم . تغییر محیط ، پیچیدگی مردم شهر در مقایسه با مردم « شهرستان فردوس » کم کم مرا را از سادگی و گوشه گیری جدا کرد و میان جمع بچه ها کشاند .
با ورود به دبیرستان ، زمینه ی فعالیت در عرصه های مذهبی و سیاسی برایم فراهم آمد . با حضور در جلسات مذهبی که هر هفته در مسجد « بناها » و بعضی از منازل بر گزار می شد ، خودم را به عنوان نوجوانی معتقد و فعال و ثابت قدم معرفی کردم و مورد توجه قرار گرفتم .
پس از پایان امتحانات خرداد ماه ، در سال سوم دبیرستان ، به مدرسه ی علمیه رفتم  و به تحصیل دروس اسلامی مشغول شدم . به واسطه روحیه حق طلبی ، از همان سنین نوجوانی با حضور در جلسات مذهبی و سیاسی پا به میدان بسیار دشوار و مرد افکن مبارزه علیه رژیم پهلوی گذاشتم .
مبارزات را تقریبا از سال 1351 به صورت فعال و رسمی آغاز کردم و تا پیروزی انقلاب در بهمن ماه 1357 بدون وقفه ادامه دادم . در خلال شش سال مبارزه پی گیر و خستگی ناپذیر ،سه بار دستگیر و روانه شکنجه گاه ها و زندان های رژیم پهلوی شدم . یک بار هم موفق شدم از چنگ ماموران ژاندارمری (سابق) بگریزم .
از فردای پیروزی انقلاب اسلامی ، هر جا که احساس کردم به وجودم نیاز است در صحنه حاضر شدم و هرجا به من نیازی نبود در گوشه ای بی هیاهو نشستم .
پس از مدتی در سال 1360 ، تمام وقت و انرژی خودم را وقف سپاه پاسداران «مشهد» می کرد و کارها و طرح های موفق و موثری را با کمک دوستان انجام دادیم . با شروع جنگی تحمیلی در جبهه های مختلف از جنوب تا غرب و در کسوت گوناگون ،از فرماندهی سپاه منطقه 4 گرفته تا معاونت لشکر پنج نصر ،از مسئولیت های ستادی گرفته تا بسیجی ساده ،یادگارهای ماندگاری از خودم بر جای گذاشتم که تا ابد در دل تاریخ ثبت و در حافظه و یاد همرزمانم باقی خواهد ماند .
زمانی که از ریاست ستاد استعفا دادم ، برای خیلی ها قابل درک نبود . .چرا ؟در پاسخ برایشان نوشتم : ” فاصله زیاد ستاد تا شهادت ، باعث دلسردی و رنجش شده بود …
همچنان در سپاه بودم و شبانه روز کار می کردم تا پیش از سال 1362 به چند ماموریت حساس و امنیتی به همراه تنی چند از برادران همرزم اعزام شدم .
در سال ۱۳62 تصمیم گرفتم از سپاه بروم ، در اواخر سال 62 ، از طرف اطلاعات نخست وزیری ، مامور شدم تا به هندوستان بروم . علی رغم تمام تنگناها و موانع ، در مدت اقامتم در هند اقدامات ارزشمندی انجام  دادم . هنگام اقامت در هند ، نامه ی مفصلی برای آیت الله «زنجانی» نوشتم و در بخش پایانی نامه آوردم :
در پایان از شما استاد و پدر ارجمند یک تقاضای عاجزانه دارم و آن این که برایم دعا بفرمایید که خداوند توفیق شهادت در راه خویش را هر چه زود تر نصیب این بنده عاصی نماید و وسایل و مقدماتش را فراهم کند .هر چند که می دانم من لایق نیستم ولی …
از هند باز گشتم . چند ماهی را صرف نوشتن گزارش و کار در رادیو کردم و دوباره راهی جبهه ها شدم ، در عملیات « بدر » شرکت کردم در آن عملیات بسیاری از دوستانم به شهادت رسیدند و من  مجروح به « مشهد » باز گشتم . بار دیگر به رادیو رفتم . در همین سال ، با دعوت به همکاری در ستاد حج و زیارت ، به مکه مشرف شدم .و در آنجا نوشتم :
” نمی دانم برایتان قابل تصور است که آدم بیاید همان جا که پیامبر به نماز می ایستاده و دزدانه بوسه بر جایی که پای پیامبر انجا گذاشته شده ، بزند و بر ستون هایی که پیامبر تکیه زده ، تکیه بزند . یک خس بی سر و پا … به طرف مسجد شجره برای احرام می رویم . تا این کمتر از خسان ، از میقات همچنان همراه سیل تا دل دریاها برویم ” چند صباحی در رادیو ماندم . عملیات « والفجر 8 » از راه می رسد واحد اطلاعات عملیات من را          می خواست ،  به فاصله یک ساک بر داش تن ،طول کشید تا راهی شد . در حین عملیات مجروح  شدم و در این باره نوشتم : ” « گفتم بچه ها را تنها بگذارم ؟ مگر خدا لطفی کند و ترکشی برای مرخصی بفرستد که گفتن همان و لحظه ای بعد خمپاره در پشت مان فرود آمد و موج آن مرا پرت کرد به جلو و دود و ترکش مرا از پای انداخت . برادر مسعود و ارشاد به سرعت مرا از صحنه دور کردند و با موتور به اورژانس و از آن جا با قایق به آن طرف آب بردند . چون ترکش در قفسه سینه و ریه اصابت کرده بود . نفس مقطع مقطع خارج می شد . مسعود عزیز سرم را روی زانویش گذاشته بود و عرق هایم را با دست پاک می کرد و بعد دیگر متوجه نشدم و او را ندیدم تا این که روز پنج شنبه در زیر جنازه ی شهیدی از شهدای تخریب همدیگر را دیدیم و بعد هم یک بار دیگر آن روزی که او داخل تابوت بود و من در زیر تابوت آن . و دیگر ندیدمش به امید دیدار .»
مدتی در بیمارستان قلب بستری شدم و پیش از التیام جراحاتم به مشهد آمدم . بار دیگر به سر کارم در رادیو رفتم . در صفحه اول سر رسید سال 1365 نوشتم : ” اعلام سال 65 ، سال تلاش و خود سازی و برنامه ریزی روزانه برای آغاز سی و دومین سال زندگی ”
بار دیگر به مکه مشرف شدم . ابتدا راضی نبودم . قصد داشتم به جبهه برگردم . تنها زمانی به رفتن رضایت دادم که دوستان اطمینان دادند که فعلا عملیاتی در پیش نیست . وقتی از « مکه »به خانه بر می گشتم  ، آرام آرام احساس می کردم ، موعد وصال نزدیک است .
و سر انجام در سحرگاه پنجم دی ماه 1365 در گرماگرم عملیات «کربلای 4 »، به هنگام حمل پیکر شهدا و مجروحین به پشت خاکریز ، به آرزویم رسیدم .
منبع
تا شهدا

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا