خاطرات شهدازندگینامه شهداوصیت نامه شهدا

زندگینامه و وصت نامه شهید منوچهر شقاقی پور

شهید سروان منوچهر شقاقی پور، فرزند حیدر در روز سه شنبه 1333/12/15 در کازرون چشم به جهان گشود. وی در سایه خانواده ای مؤمن و متدین بزرگ شد. پدرش مردی کشاورز و زحمت کش از ایل بزرگ قشقایی(از تیره قره جُلّوی طایفه دره شوری) بود که قوت خانواده خود را از عرق جبین و کد یمین خود به دست می آورد. مادرش گلابتون زنی مومنه و کدبانو بود که در تربیت فرزندان خود همت گمارد.

منوچهر دوران شیرین کودکی را در کانون گرم خانواده سپری کرد و راهی مدرسه شد و دوران تحصیل را در شیراز به اتمام رسانید و در سال 1353 موفق به اخذ مدرک دیپلم گردید. او در سال 1354 به استخدام ارتش جمهوری اسلامی ایران در آمد و مشغول آموختن دروس علمی و نظامی گردید. پس از اخذ کارشناسی و دریافت درجه ستوان دومی و سپری نمودن دوره رنجری به مرکز آموزش توپخانه منتقل گردید. وی در سال1360 ازدواج کرد.

با شروع جنگ تحمیلی از سوی ارتش جمهوری اسلامی ایران در مناطق عملیاتی حضور يافت. گروهانی که این افسر بزرگوار، فرماندهی آن را بر عهده داشت به عنوان گروهان «پیشرو مرگ» ملقب شده بود به طوری که لرزه بر اندام ارتش صدام می انداخت. وی به گونه ای گروهانش را رهبری می کرد، که کمترین تلفات را در عملیات ها داده بود، زیرا برای جان همرزمانش، اهمیت زیادی قائل می شد.

سرانجام این افسر دلاور ارتش اسلام در تاریخ 1361/01/09 در تنگه رقابیه در اثر اصابت گلوله به چشم راستش به فیض عظیم شهادت نائل گشت و پیکر پاک و مطهرش در روستای مهرگان سمیرم واقع در استان اصفهان به خاک سپرده شد.

زمانی که سروان شقاقی پور، به شهادت رسید، آنقدر این موضوع برای حزب بعثی مهم بود که رادیو عراق، در بیانیه ی رادیویی اعلام کرد: «جلّاد ارتش ایران، به دست ارتش عراق به هلاکت رسید».

روحش شاد و یادش گرامی باد.

فرازی از وصیت نامه شهید

دعا کنید تا خداوند ایمانمان را کامل گرداند و دل از مادیات دنیا بر کنیم و معنویات را در دل جای دهیم. دعا کنید که انسان ها به کمال مطلق برسند و بتوانند مرگ سرگ سرخ را برگزینند.

خاطره ای از زبان برادر شهید

بعد از شهادت برادر عزیزم، فرمانده لشکر، در مراسم یادبود او به پدرم گفت: «پدرجان! می دانم ناراحت هستید، این را  بدانید که با شهادتِ ایشان(منوچهر)، فقط کمر شما نشکست، بلکه کمر یک لشکر را شکست».

خاطره ای از زبان همرزم شهید(رضا عباس زاده یکی از افسرانِ جنگ)

يكى از خاطراتى كه از چندين خاطرات برای هميشه به يادم مانده، این است که اوايل جنگ بود به سروان شقاقی پور اطلاع دادند پدرت برای دیدنت به اهواز آمده است. او در جواب گفت: «به پدرم بگوید،‌ پدر و مادرم؛ خاكم میهنم در دست دشمن است؛ تا آن را آزادش نكنم آرام و قرار ندارم».

تصاویر شهید :

مجتبی

مدیر سایت حر زمان

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

12 + پنج =

همچنین ببینید
بستن
دکمه بازگشت به بالا