خاطرات شهدا

این پسره چقدر شبیه شهداست!

شب میلاد حضرت زینب، مادرش زنگ️ زد برای قرار خواستگار. نمی‌دانم پافشاری هایش باد کله ام را خواباند یا تقدیرم؟ شاید هم دعاهایش.به دلم نشسته بود. با همان ریش بلند و تیپ ساده همیشگی اش آمد.از در حیاط که وارد خانه شد، با خاله ام از پنجره او را دیدیم.خاله ام خندید: « مرجان، این پسره چقدر شبیه شهداست!»با خنده گفتم: « خب شهدا یکی مثه خودشون رو فرستادن برام» ‌خانواده‌اش نشستند پیش مادر و پدرم. خانواده‌ها با چشم و ابرو به هم اشاره کردند که « این دو تا برن توی اتاق، حرفاشون رو بزنن!»با آدمی که تا دیروز مثل کارد و پنیر بودیم، حالا باید با هم می نشستیم برای آینده‌مان حرف می‌زدیم.تا وارد شد، نگاهی انداخت به سرتاپای اتاقم و گفت: « چقدر آینه! از بس خودتون رو می بینین این قدر اعتماد به نفستون رفته بالا دیگه!»‌نشست رو برویم. خندید و گفت: «دیدید آخر به دلتون نشستم!»زبانم بند آمده بود من همیشه حاضر جواب بودم و پنح تا روی حرفش می گذاشتم و تحویلش می دادم، حالا انگار لال شده بودم.خودش جواب خودش را داد: «رفتم مشهد، یه دهه متوسل شدم. گفتم حالا که بله نمی گید، امام رضا از توی دلم بیرونتون کنه، پاکِ‌پاک که دیگه به یادتون نیفتم. نشسته بودم گوشه رواق که سخنران گفت: “اینجا جاییه که می تونن چیزی رو که خیر نیست، خیر کنن و بهتون بدن.” نظرم عوض شده. دو دهه دیگر دخیل بستم که برام خیر بشید!» ‌
نفسم بند اومده بود، قلبم️ تند تند می زد و سرم داغ شده بود. توی دلم حال عجیبی داشتم. حالا فهمیدم الکی نبود که یک دفعه نظرم عوض شد. انگار دست امام علیه السلام بود دل من. ‌
قصه دلبری صفحه ۱۶
شهید محمدحسین محمدخانی

برچسب ها

مجتبی

مدیر سایت حر زمان

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

5 × 5 =