خاطرات شهدا

آيا به راستى شهيدان زنده اند؟!

به ديدار همرزمش رفته بودم تا پاى سخنانش بنشينم و اوصاف محمدباقر را از زبانش بشنوم. ضمن صحبت هايش، ناگهان در سكوتى عميق فرو رفت و نگاهش به نقطه اى خيره ماند. گويى حضور مرا فراموش كرده بود.

لحظاتى بعد كه به خود آمد. آهسته گفت: «مطلبى را كه مى گويم ننويس، فقط گوش كن.» پرسيدم: «چرا؟» گفت: «دركش براى خيلى ها مشكل است. نمى توانند باور كنند. در مخيّله ى بسيارى از افراد، ممكن است ايجاد شبهه كند.»

مشتاقانه گفتم: «جريان را تعريف كنيد.» گفت: «وقتى پيكر محمد باقر را از منطقه به مشهد آوردند، براى وداع با وى به معراج شهدا رفتم. كنار تابوتش زانو زدم و به چهره ى آرامش نگريستم. گويى به خوابى عميق فرو رفته بود. در دلم غوغايى بر پا بود، بى اختيار آيه ى :«سلامٌ عليكم بماصبرتم فنعم عُقبى الدّار» بر لبانم جارى شد. در دل با خود كلنجار مى رفتم كه آيا به راستى شهيدان زنده اند؟….

خلاصه در اين كشمكش روحى گرفتار بودم ناگهان همان گونه كه چشم بر چهره شهيد داشتم، احساس كردم محمد باقر چشمانش را باز كرد، لحظه اى به من نگريست و ديگر بار پلك هايش را به آرامى بست. مات و مبهوت، در حاليكه پاهايم قدرت نگهدارى بدنم را نداشتند، از كنار تابوت برخاستم و در حاليكه نمى توانستم تعادل خودم را حفظ كنم، به راه افتادم.»….

راوى: دوست شهيد محمدباقر صادق جوادى

برچسب ها

مجتبی

مدیر سایت حر زمان

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

15 − نه =