زندگینامه شهدا

زندگینامه شهید یعقوب بخشنده زاری معلم

يعقوب بخشنده‏زارى معلم – فرزند سهراب – در هشتم مهرماه ۱۳۴۱ در روستاى اردشير محله بخش مياندرود شهرستان سارى چشم به جهان گشود.

در سال ۱۳۵۲ دوره‏ ى ابتدايى را در روستاى محل تولدش به پايان برد. به خاطر علاقه‏اش به تحصيل، براى ادامه تحصيل به مشهد آمد. دوره‏ ى راهنمايى را در مدرسه‏ ى شهيد كاتب پور و دوره‏ ى دبيرستان را در رشته ی طبيعى در مدرسه ی آقا مصطفى خمينى گذراند.

علاقه ی زيادى به والدينش داشت. در ايام تعطيل نزد آن‏ها م ى‏رفت و در كار كشاورزى به آن‏ها كمك می کرد.

بعد از پيروزى انقلاب اسلامى در بسيج مدرسه فعاليت می کرد.

به روحانيون علاقه داشت و با كسانى كه حامى اسلام و مسلمين بودند، رفت و آمد می کرد. اگر كسى عليه انقلاب و امام حرفى مى‏زد، ناراحت مى‏شد

از منافقين بدش مى‏آمد و آن‏ها را لعن و نفرين می کرد. در مورد كسانى كه نسبت به امام، شهدا و انقلاب بى ‏تفاوت بودند، می گفت: «من اصبح و لم يهتم بامورالمسلمين فَلَيْسَ بمسلم.» امروز مسلمانان جهان گرفتارند و اگر كسى بى تفاوت باشد، نه تنها مسلمان نيست، بلكه انسان هم نيست.» از بنى‏ صدر متنفر بود.

در سال ۱۳۵۹ عضو سپاه پاسداران انقلاب اسلامى شد. زمانى كه با لباس سپاه به منزلش می رفت، بچه ‏هاى كوچه، باشوق خاصى به ديدن او می رفتند و او به گرمى با آن‏ها برخورد می کرد و بچه‏ها به او «عموجان» می گفتند.

رفتن به جبهه را يك تكليف مى دانست. اولين بار به عنوان يك بسيجى به جبهه رفت. در آن‏جا به آموزش نيروها مى ‏پرداخت. معاون آموزش و معاون گردان ثارالله بود. ولى هيچ ‏گاه مسئوليتش را ابراز نمی کرد. می گفت: من فقط خدمتگزار مردم هستم.» شهيد برونسى در مورد او می گفت:«او مطمئن ‏ترين و امين ‏ترين فرد در تيپ جوادالائمه(ع) است.»

هدفش از رفتن به جبهه پيروزى اسلام، انقلاب و پيروى از حرف امام بود. می گفت: «وظيفه ی ما اين است كه جبهه ‏ها را پر كنيم و از اسلام و كشور دفاع كنيم.» در جنگ دوبار مجروح شد. با مشكلات بسيار راحت برخورد می کرد. مجروحيتش را بسيار آسان می گرفت. دومين بارى كه به سختى مجروح شده بود، آرزو داشت هرچه سريع ‏تر خوب شود تا بتواند دوباره به جبهه ‏هاى حق عليه باطل برود.

يك ‏بار از ناحيه ی پا مجروح شده بود و مدتى در بيمارستان ايلام بسترى بود، اما به خانواده‏اش خبرى نداد. می گفت: «خجالت می کشم در مقابل مجروحانى كه دست، پا و يا چشم خود را از دست داده‏اند، من هم بگويم مجروح هستم.» در عمليات رمضان از ناحيه ی فك و گردن به شدت آسيب ديده بود. به طورى كه نمى ‏توانست حرفى بزند و مطالبش را روى كاغذ مى ‏نوشت. غذايش مايعات بود كه با سرنگ به او تزريق می کردند، ولى هيچ وقت گله و شكايتى نمی کرد. زمانى كه خانواده ‏اش به ملاقاتى او رفتند و گريه می کردند، او براى آن‏ها در كاغذى نوشت: «اگر براى اين كه شهيدى در راه اسلام نداده‏ايد، گريه می کنيد، صحيح است. ولى اگر براى من گريه می کنيد، درست نيست. شما بايد از پدر و مادرانى كه عزيزانشان را از دست داده‏اند و اثرى از آن‏ها نيست، درس صبر، مقاومت و بردبارى بگيريد.»

يعقوب بخشنده در سال ۱۳۶۱، در ۲۰ سالگى با خانم فرشته محسنى پيمان زندگى مشترك بست. مدت زندگى مشترك آن‏ها دو سال بود. حاصل ازدواج آن‏ها يك دختر به نام فاطمه است كه در تاريخ ۸/۹/۱۳۶۲ متولد شد.

در پشت جبهه در بسيج مسجد فعاليت می کرد. از جبهه كه بر می گشت، ابتدا نزد پدر و مادرش به مازندران می رفت، چون علاقه ی زيادى به آن ‏ها داشت. سپس به پيش خانواده ‏اش در مشهد مى ‏آمد.

آرزو داشت پرچم اسلام در سراسر دنيا برافراشته شود و انقلاب امام خمينى تمام جهان را بگيرد.

در اوقات فراغت كتاب‏هاى مذهبى، تاريخى، نهج البلاغه، قرآن ، كتاب‏ هاى شهيد دستغيب و مطهرى را مطالعه می کردند. به ديدار خانواده‏ هاى شهدا و مجروحين می رفتند و صله ی رحم را به جا مى‏آوردند.

شهید در نامه ای به همسرش می نویسد: « سلام به تمام رزمندگان جبهه های حق علیه باطل که علیه ظلم و بیدادگری می جنگند و از خود ایثار و گذشت نشان می دهند تا از این اسلام ( که با خون هزاران انسان پاک و جوانمرد به دست آمده است ) محافظت کنند.

همسرم، شما ( که در نزدیکی حرم مطهر امام رضا (ع) هستید ) از طرف ما نایب الزیاره باشید و برای تمامی رزمندگان، امام و پیروزی حق دعا کنید تا دشمنان اسلام نابود شوند و پرچم اسلام در سراسر دنیا برافراشته شود. ما شیعه ی حضرت علی (ع) هستیم و باید به فریاد مظلوم برسیم و ظالم را سرنگون کنیم. بر ما واجب است که در جبهه ها باشیم و با ظالم مبارزه کنیم. اگر ما در پشت جبهه باشیم، به این امید که در جبهه و خط مقدم نیرو زیاد است، پس نمی توانیم دشمن را از بین ببریم. چه بسیار رزمندگانی که در جبهه تکه تکه شده اند. چه بسیار بچه هایی که عکس پدرانشان را در دست دارند و بهانه ی پدر را می گیرند. پس ما چه طور می توانیم آسوده باشیم، در حالی که بسیار مجروح، شهید و مفقودالاثر داریم. می دانم که تحمل دوری سخت است، ولی صبور باشید. به یاد خدا باشید. تا دل هایتان آرامش پیدا کند. راه ارتباط برقرار کردن با خدا نماز است. پس باید نماز را با قرائت و صحیح بخوانیم. باید معنی آن را بدانیم که وقتی با خدا صحبت می کنیم، بدانیم چه می گوییم. همسرم، باید الگوی تو حضرت زینب (س) باشد. تو باید از زندگی حضرت زینب (س) درس بگیری تا فرزندمان نیز زینب وار بزرگ شوند.»

و برای فرزندش می نویسد: « دخترم امیدوارم در پناه امام زمان (عج)، مکتبی، الهی و زینبی بزرگ شوی زمانی پدرت می آید که مهدی زمان به درد دل های مظلومان جواب دهد و زخم های مجروحان را شفا بخشد.»

در نامه ای دیگر با همسرش این گونه صحبت می کند: «منطق و عقیده های ما قرآن است و راه ما را خدا و می گوییم پروردگار ما خداست. آن ها که می خواهند در راه خدا باشند خیلی مشکلات دارند، باید تحمل کنند تا در آخرت به آن اجر و ثواب برسند.»

و در بخشی دیگر ادامه می دهد: «به دخترم از همین الان یاد بدهید که نگوید بابا زودتر بیا. بلکه بگوید: خدایا، زود بابا و همرزمان و هم سنگران او را پیروز کن. خدایا، بابایم را رد انجام این کار مهم الهی صبر و استقامتی بده. در گوش دخترم شعار انقلابی زمزمه کنید تا یاد بگیرد. به او بگویید: راه پدر، راه خونین امام حسین (ع) است و این راه یعنی گذشتن از جان و مال و فرزند و برای خدا رنج و مصیبت و بلا و شهادت و اسارت را قبول کردن.»

فرشته محسنى – همسر شهيد – می گويد: «مدتى بود كه وقتى به مرخصى مى‏آمدند و به من می گفتند: حنا برايم بخريد. و من هر دفعه به دليل زمان كوتاه مرخصى ايشان اين كار را به تعويق مى ‏انداختم. آخرين بارى كه به مرخصى آمدند، گفتند: با اين كه بارها گفته ‏ام، برايم حنا نخريده‏ اى. اگر اين بار به خواسته‏ام عمل نكنى، بعد پشيمان خواهى شد چون وقت زيادى ندارى.»

ايشان از ۷ صبح تا ۷ شب ۱۶ صفحه وصيت نامه نوشت. به من گفتند: اگر لياقت شهادت پيدا كردم، شما بايد همسرى نمونه باشيد. فاطمه را در جلوى جنازه ‏ام راه ببريد. آخرين بارى كه به جبهه می رفتند، دختر هفت ماهه ‏ام پاهاى ايشان را گرفته بود و نمی گذاشت كه ايشان بروند.»

آخرين بارى كه به جبهه رفتند، خيلى وقت بود كه به مرخصى نيامدند به ايشان تلفن كردم كه به مرخصى بيايند. قرار شد كه در اسرع وقت به پيش ما بيايند، ولى چون در منطقه احتياج بود و نمى‏خواستند كه رزمندگان و بسيجيان را تنها بگذارند، از مرخصى منصرف مى ‏شوند.»

همچنين می گويد: «شهيد سه روز مانده به شهادتش خواب مى‏بيند كه در معراج شهدا است و امام حسين(ع) در آن‏جا هستند و شهيد مى‏خواهد وارد معراج شود و می گويد: اين‏ها دوستان من هستند. كه امام حسين(ع) دست او را می گيرند و می گويند: تو سه روز ديگر به شهادت می رسى و به جمع ما مى‏پيوندى. درست بعد از سه روز ايشان به شهادت می رسند. آرزو داشت خداوند مرگ او را شهادت در راهش قرار دهد.» بعد از شهادت، همسر شهيد خواب مى‏بيند كه ايشان به منزل مى‏آيند و از ايشان معذرت مى ‏خواهند كه نتوانستند به مرخصى بيايند.

او قبل از عمليات خود را معطر می کند و لباس سپاه را مى‏پوشد و به رزمندگان می گويد: «مى‏خواهم با لباس سپاه به سوى خدا بروم.» آقاى فداكار – همرزم شهيد – می گويد: «در عمليات عراق، بسيار پاتك مى ‏زد. ما مى‏خواستيم كمپوت بخوريم، ولى ايشان كمپوت را نخوردند. گفتند: مى‏خواهم گرسنه و تشنه شهيد شوم. كه تركش خمپاره به ايشان اصابت كرد و به شهادت رسيد.»

يعقوب بخشنده در ۲۸/۷/۱۳۶۳ در جبهه ی ميمك بر اثر اصابت تركش به سر به درجه رفيع شهادت نايل گرديد، جسد مطهرش پس از انتقال به مشهد، تشييع شد و در شهرستان سارى دفن گرديد.

شهادت او باعث شد كه افراد فاميل از خواب بيدار شوند و تعداد زيادى از آن‏ها عازم جبهه‏هاى حق عليه باطل شوند و حتى عده‏ اى از آن‏ها به درجه رفيع شهادت نايل گشتند.

فرشته محسنى – همسر شهيد – می گويد: «شبى كه تنها با دخترم در منزل بودم، دچار ترس و وحشت تنهايى شدم و در همين اضطراب و دلهره خوابم برد. در خواب ديدم كه ايشان مجروح شدند و در يك اتاق تمام خانم‏ هاى فاميل جمع هستند و خواهر ايشان همراه با چند تا خانم ديگر گريه می کنند. ولى شهيد با اشاره به من گفتند: تو گريه نكن. و ايشان به من اجازه ی گريه كردن را ندادند. و بعد دعاى توسل را خواندند و گفتند اين درد تنهايى از همه ی دردها بدتر است. اين جمله را سه بار تكرار كردند. در حالى كه شانه‏هايشان از گريه مى ‏لرزيد، می گفت: حالا مى‏توانيم با هم گريه كنيم. و شروع به گريستن كرديم.»

برچسب ها