خاطرات شهدازندگینامه شهدا

زندگینامه و خاطرات شهید جانباز شهید علیرضا خداپرست

 شهید علیرضا خداپرست فرزند حاجی بابا، در تاريخ ۱۳۳۹/۰۳/۰۵ در روستای خورنگان شهرستان فسا در خانواده ای مذهبی و با ایمان به دنیا آمد. او تحصیلات خود را در دوره ی ابتدایی در روستای خورنگان گذراند و دوره ی راهنمایی را در بخش نوبندگان و زاهد شهر از توابع شهرستان فسا به اتمام رسانید و برای ادامه تحصیل به دبیرستان بخش نوبندگان و شهرستان فسا رفت و بالاخره موفق به اخذ مدرک دیپلم در رشته اقتصاد در دبیرستان وصال ولی عصر عجل الله تعالی گردید. پس بعد از اخذ دیپلم به خدمت مقدس سربازی رفت، بعد از پایان خدمت وارد نظام مقدس ارتش شد.

همزمان با ورود او به ارتش، جنگ تحمیلی آغاز گرديد و مانند دیگر هموطنان خود، برای دفاع از میهن اسلامی با شور و اشتیاق فراوان در جبهه های جنگ حضور پیدا کرد. اين شهید بزرگوار در جواب اقوامی که به او می گفتند: علیرضا دیگر به جبهه نرو شهید می شوی، می گفت: مرگ هر جا باشی به سراغت می آید و چه بهتر که در جبهه باشی. اگر عمری باقی بود كه هيچ، اگر نبود چه بهتر که در راه خدا عمر انسان تمام شود و چه چیزي بهتر از شهید شدن.

جانباز شهید علیرضا خداپرست

او سال های متمادی در جبهه ها شرکت داشت تا این که در مورخه ۱۳۶۷/۰۴/۰۴ از ناحیه هر دو پا و سر مجروح و شیمیایی و به عنوان جانباز ۴۲ درصد شناخته شد و حدود ۱۳ سال در خانه بود، حال مساعدی نداشت و روز به روز عوارض شیمیایی بر روی بدنش اثر بيشتری می گذاشت. در طول سال چندین بار در بیمارستان بستری گرديد. سال ۱۳۸۰ بود که بیماریش شدید شد ، عفونت ناشی از مواد شیمیایی وارد خونش شده بود و روز به روز حالش بدتر می شد تا این که در تاريخ ۱۳۸۰/۱۱/۰۱ بر اثر عفونت های ناشی از جراحات جنگی در بیمارستان نمازی شیراز به درجه ی رفیع شهادت نائل آمد. پیکر پاک و مطهر شهید خداپرست طی مراسم با شکوهی در گلزار شهدای روستای خورنگان به خاک سپرده شد.

شهید علیرضا خداپرست فردی مهربان و دلسوز، و همیشه حامی فقیران بود و تا آنجایی که می توانست کمکشان می کرد. نسبت به پدر و مادر و خانواده ی خود احترام خاصی می گذاشت. آرزو داشت که در راه خدا به شهادت برسد و بالاخره به آرزوی دیرینه اش رسید.

جانباز شهید علیرضا خداپرست

ـــــــ « خاطرات شهید » ـــــــ

* خاطره از زبان همسر شهيد:

چند روزی بود که نوه ام مریض بود و روز به روز حالش بدتر می شد، نگرانش بودم و برایش دعا می کردم اما دعاهای من برای او اثری نداشت و نا امید شده بودم. در دل می گفتم: خدا مرا فراموش کرده، اما من اشتباه می کردم چون در یکی از شب ها که خیلی گریه کردم و از خدا شفای نوه ام را می خواستم در همان حال خوابم برد و در خواب علیرضا را با چهره ای نورانی، در باغی پر از گل و درخت دیدم و خوشحال شدم، به طرفش رفتم، حالش را پرسیدم و گفتم: علیرضا کجا بودی؟ گفت: آمده ام پیش بچه.

گفتم: تو را به خدا برو پیش امام حسین (علیه السلام) و از ایشان شفای نوه مان را بگیر، من که هر چه ايشان را صدا می زنم فایده ای ندارد و جوابم را نمی دهند شاید جواب تو را دادند. نگاهی به من انداخت اشک از چشمانم سرازیر شد با دستان مهربانش اشک هایم را پاک کرد و با لبخندی که بر لب داشت گفت: خداوند هیچ بنده ای را از درگاهش نا امید بر نمی گرداند، نا امید نشو خوب می شود و من هم مقداری پول به همسایه مان داده ام تا آن را به کربلا ببرد و برای نوه مان دعا کند.

جانباز شهید علیرضا خداپرست

تا این را گفت: از خواب پریدم، صدای اذان صبح را که شنیدم، به یاد خوابی که دیده بودم افتادم، بلند شدم وضو گرفتم و نمازم را خواندم و دوباره از خداوند شفای نوه ام را خواستم، در دلم نور امیدی سوسو می کرد.

صبح به عیادت نوه ام رفتم و باورم نمی شد انگار اصلا مریض نبوده و خوب خوب شده بود، به یاد حرف های علیرضا افتادم وضو گرفتم و به درگاه خداوند مهربان دو رکعت نماز شکر خواندم.

جانباز شهید علیرضا خداپرست
برچسب ها

مجتبی

مدیر سایت حر زمان

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

1 × 1 =