خاطرات شهدا

مدافع حرمی که یادآور شهیدان زین‌الدین و حسن باقری بود

شهید مدافع حرم حجت باقری

شهید «حجت باقری» متولد یکم خرداد ماه سال 64 در فراشبند شهرستان کازرون استان فارس است. وی پس از ورود به سپاه پاسداران در ماموریت های مختلفی در نقاط مرزی کشور و درگیری با اشرار، قاچاقچیان مواد مخدر و گروهک های ضد انقلاب در مناطق شمال غرب کشور و سیستان و بلوچستان رشادت های زیادی از خود نشان داد و سرانجام در تاریخ 13 بهمن ماه سال 93 در حین عملیات آزادسازی شهرهای نبل و الزهرا در سوریه بر اثر اصابت ترکش خمپاره به درجه رفیع شهادت نائل آمد. در ادامه خاطراتی از بستگان و همرزمان شهید را می خوانید.

تنها یادگاری حجت به برادرزنش
برادر زن شهید «حجت باقری» می گوید: «بعد از ظهر بود داخل حیاط، ماشین یکی از دامادها را شسته بودم و داشتم با شیشه پاک کن و لنگ شیشه های ماشین را تمیز می کردم. یک مرتبه دیدم حجت با ماشینش آمد جلوی در و بوق زد. من بی درنگ جلوی در رفتم تا ببینمش. به محض دیدنش مثل بچه هایی که سر چهار راه شیشه پاک می کنند شیشه پاک کن را روی شیشه ماشینش ریختم و شروع به تمیز کردن ماشین حجت کردم.
بعد از اینکه کارم تمام شد به طرفش رفتم و سلام و علیک کردم، دیدم دست کرد توی جیبش و کیف پولش را درآورد و یک پانصد تومنی بیرون کشید و به من داد. منم قبول کردم و حجت شروع کرد به خندیدن. بهش گفتم می خندی؟ این 500 تومانی رو برمی دارم تا وقتی که شهید شدی یادگاری ازت داشته باشم. ولی او فقط خندید. حالا آن 500 تومانی که به شوخی بهم داد شد تنها یادگاری من از حجت».
 

 
حجت یادآور شهیدان مهدی زین‌الدین و حسن باقری بود
همرزم شهید «حجت باقری» گفت: «علی رغم اینکه سن و سال زیادی نداشت و تنها یک سوم از خدمتش طی شده بود، در این مدت رشد چشمگیری کرده بود. مخصوصا از نظر اطلاعات نظامی و تاکتیکی وقتی در جمع نیروهای تحت امر خود صحبت می کرد و یا کار آموزشی انجام می داد. آدم یاد شهید حسن باقری و شهید مهدی زین الدین می‌افتاد که در سنین کم چطور یک عملیات را هدایت می کردند.
تصمیم گرفته بودم وقتی از سوریه به ایران بازگشتم مسوولین مربوطه را در خصوص استفاده بیشتر از حجت متقاعد کنم و به نوعی به سبب مسوولیتم حجت آقا را به آنها معرفی کنم، اما حالا این حجت است که باید سفارش ما را به ارباب کند.»
 
کارگری با کارگرها
یکی دیگر از همرزم شهید «حجت باقری» می گوید: «جهت سرکشی به پایگاه مرزی پایگاهی که تحت فرماندهی شهید باقری بود رفتم. حجت را ندیدم از دوستان سراغش را گرفتم، گویا صدای من را شنیده و شناخته بود مثل همیشه من را صدا کرد و گفت پلنگ سلام بیا اینجا پیشم. دنبال صدا رفتم، کنار ساختمان در حال ساخت پایگاه بود، با لباس نظامی سلاح به دوش داشت گچ به داخل ساختمان انتقال می داد. گفتم حجت جان مگر کارگران بنا نیامده اند؟ گفت بله همه هستند من هم دارم کمکشان می کنم. گفتم خدا قوت، خب اینها پول می گیرن کار میکنند شما چی؟ گفت من کمکشان می کنم تا هم روحیه بگیرند هم از لحاظ امنیتی روی کارشان یواشکی نظارت دارم و هم اینکه این ها بالاخره برای ما ساختمان می سازند، گناه دارند خسته می شوند.
 
با استاد بنا که صحبت می کردم می گفتند حجت روزها سهمیه چاشت و ناهارش را به ما می دهد و می گوید من با نان خالی هم سیر می شوم شما کار می کنید و خسته می شوید. بنا می گفت ما از اینکه دیگر بچه ها برای انجام کارها زیاد پیشش رفت و آمد می کنند و خط می گیرند فهمیدیم فرمانده پایگاه است وگرنه از خودش که سوال کردیم، گفت من سربازم و جهت شستن ظرف ها توی پایگاه هستم.»
بزرگوار بود
همرزم شهید «حجت باقری» گفت: «یک روز دیدم شهید باقری با سر و وضع خاکی و گلی داخل اتاق شد. گفتم فرمانده چه خبر؟ کجا بودید که اینطور خاکی و گلی شدید؟ لبخند ملیحی زد و نشست. می‌دانستم از گفتن موضوع خودداری می کند.
 
چند روزی این ماجرا تکرار شد تا اینکه یک شب که شیفت بودم گاه و بی گاه خوابم می برد و چرت می زدم که یک لحظه متوجه شدم سایه ای از جلوی چشمانم رد شد وسوسه شدم و سایه را تعقیب کردم تا بفهمم چه خبر است. دنبالش رفتم دیدم حجت مشغول نظافت حیاط و سرویس های بهداشتی است. خجالت کشیدم و دویدم سمتش، خواستم ادامه کار را به من بسپارد، گفتم شما فرماندهی این کارها وظیفه ماست که نیروی شما هستیم، جواب داد کاری که برای رضای خدا باشد جایگاه انسان را تغییر نمی دهد من این کار را دوست دارم، چون می دانستم بچه ها اجازه انجامش را نمی دهند قبل از نماز صبح و توی تاریکی انجام می دهم. از خودم خجالت کشیدم، سرم را پایین انداختم و گفتم به خدا قسم شما خیلی بزرگواری».

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا