خاطرات شهدا

شهیدی که صحبت از او برای رهبری هیجان‌انگیز است

شهید آیت الله محمد بهشتی

حادثه هفتم تیر سال ۶۰ واقعه ای بود که هنوز که هنوز است یادآوری آن دل ملت ایران را به درد می‌آورد. در این حادثه انقلاب و نهضت امام خمینی یکی از بهترین یاران خود را از دست داد.

منافقین که سالها عقده از شهید بهشتی داشتند در اقدامی خونین او و ۷۲ تن از یارانش را در ساختمان حزب جمهوری با انفجار بمب به شهادت رساندند.

این اتفاق تلخ دوستان و نزدیکان این شهید عزیز را بسیار متأثر کرد. مقام معظم رهبری که پیش از این واقعه در مسجد ابوذر تهران باز به دست منافقین ترور شده بودند در بیمارستان به سر می‌بردند. ایشان ماجرای شنیدن این اتفاق را در تاریخ هشتم خرداد سال ۶۱ اینگونه روایت می‌کنند:

«بسمه تعالی. سلام و درود پروردگار بر همه ی بندگان شایسته و صالح و همه ی شهیدان تاریخ اسلام، مخصوصا شهیدان انقلاب اسلامی و بویژه شهیدان هفتم تیر که آغازگر یک راه جدید و نقطه ی عطف تاریخ انقلاب ما پس از پیروزی بودند.

برای من گفتگو درباره ی این شهیدان عزیز از چند جهت جالب و هیجان انگیز است و فکر می کنم تاکنون یکی دو بار دیگر هم در این زمینه با من صحبت شده و من مطالبی را، هم از جنبه ی فکری و سیاسی، هم از جنبه ی عاطفی و هم از جنبه ی تبیین خطوط موجود در انقلابمان گفته باشم، ولی این فرصت را هم مغتنم می دانم. لذا به سؤالاتی که در این خصوص از من شده، اجمالا پاسخ می دهم…

سؤال اول این است که تحلیل شما از اوضاع جامعه قبل از حادثه ی هفتم تیر از نظر فعالیت گروه ها و مظلومیت خط امام چگونه است.

البته اگر ما دقیقا روز هفتم تیر را در نظر بگیریم، مظلومیت خط امام و فعالیت گروهک ها به یک صورت است؛ اما اگر قضایایی را در نظر بگیریم که منتهی به حادثه و فاجعه ی هفتم تیر شد، جور دیگری ست که فکر می کنم مقصود از این سؤال هم، به قرینه ی ذکر مظلومیت خط امام، همین دو می باشد.

بعد از انقلاب و با روی کار آمدن دولت موقت و بازشدن چشم مردم به مسائل جدید، یعنی به دولت و وزارتخانه و حکومت و انتخابات و غیره، یک چیز به تدریج داشت گم می شد و آن پایبندی به خط اصیل اسلام بود، آن هم اسلام تعبد و اسلام فقاهت. علتش هم این بود که سیاستمداران قدیمی و سیاست بازان حرفه ای و اعضا و اجزای گروه های گوناگون سیاسی میدان را پر کرده بودند و احزاب گوناگونی به وجود آمده بود. حتی احزاب مرده باردیگر زنده شده بودند و سرگرمی سیاسی آن قدر در میان مردم زیاد شده بود و مسائل جدید آن قدر اذهان را پر می کرد که امکان و احتمال دورشدن و منصرف شدن از خط انقلاب اسلامی (یعنی آن خطی که انقلاب را به پیروزی رسانده بود) خیلی زیاد بود که گاهی تندروی هایی از سوی بعضی دیده می شد و معنای آن تندروی ها این بود که حالا خیلی هم از اسلام به آن صورت حرف نزنید. حتی می گفتند حالا ببینید چقدر می شود از اسلام حرف زد و چقدر زمان ایجاب می کند و چقدر فایده دارد به حالمان؟ تا آن جا که حتی در شورای انقلاب هم گاهی چنین پدیده ها و چنین جرقه هایی دیده می شد؛ که اگر در مقابل این جرقه ها مقاومت جدی صورت نمی گرفت، این امکان وجود داشت که به تدریج با توجه به وجود عوامل و عناصر ضداسلام در سراسر جامعه -امثال همین گروه هایی که قبلا اشاره شد – خط اصیل اسلام گم بشود و در انزوا قرار گیرد.

البته پیام ها و سخنرانی های امام در آن وقت که ایراد می شد، هرچند ناظر به مسائل جاری جامعه بود، اما به این نکته هم در آنها توجه زیادی مبذول می شد و در عین حال در این گونه مسائل به نظر من اول کسی که صریحا در مقابل تخطی از خط امام و خط اسلام واقعی و انحراف از اسلام فقاهت و تعبد اظهار نظر کرد و ایستاد و به طور قاطع آن انحراف ها را رد کرد، مرحوم شهید بهشتی بود. چند ماه پس از انقلاب، شخصی در یک سخنرانی اعلام کرد که اسلام نه مفید است، نه ممکن است و نه ضروری. و مرحوم شهید بهشتی در مقابل این حرف، با توجه به این که خیلی هم شاید انعکاس نداشت، اما ممکن بود ذهنیت جامعه را به صورتی شکل بدهد، ایستاد و سخنرانی کرد و این حرف را شکافت و ثابت کرد که اسلام، هم مفید است، هم ضروری ست و هم پیاده کردنش ممکن است و این همان روزهایی بود که بر ضد مرحوم شهید بهشتی غوغا و سر و صدا و شایعه پراکنی رواج داشت. و من یادم هست روزنامه های آن زمان – جز روزنامه ی جمهوری اسلامی که تازه متولد شده بود در مشت گروه ها و گروهک ها قرار داشتند و وضعشان با اکنون خیلی فرق داشت و بعضی از روزنامه ها هم کلا برای مبارزه با انقلاب به وجود آمده بودند و لذا روزنامه ها شروع کردند بر ضد شهید بهشتی حرف زدن و بدگویی کردن در حالی که ما تعجب می کردیم و می گفتیم چطور می شود مثلا یک نویسنده ای به خودش جرأت می دهد که این همه یک آدم مقبول و مورد پذیرش همه و مورد اطمینان امام را زیر سؤال قرار بدهد. لذا برایمان باورکردنی نبود تا بعد که دیدیم مسأله جدی ست و ایستاده اند تا با بهشتی بجنگند.

در این جا باید بگویم در مقابل آن خطوط غوغاگر انحرافی و مخالف اسلام یا بی تفاوت نسبت به اسلام، یک خطی در متن جامعه وجود داشت؛ یعنی همین خط اسلام به صورت مشخص و به صورت زبان دار، با حدود معین، و آن خطی بود که باید بگویم مرحوم بهشتی آغازگر آن خط بود. البته دوستان و همراهان و همفکران شهید بهشتی زیاد بودند و حزب جمهوری اسلامی و بعضی از مثلا افراد و گروه های دیگر هم در این مایه ها ایستاده بودند. منتها آن کسی که در این رابطه، مشخص و معروف، پیشاپیش این جریان در حقیقت حرکت می کرد، مرحوم شهید بهشتی بود و هنگامی که این حرکات بر ضد ایشان شروع شد، بنی صدر به ریاست جمهوری رسید و لذا از آن وقت ضربات و مبارزات بر ضد این خطی که در حقیقت خط اسلام اصیل و خط اسلام فقاهت بود، خیلی قلمی تر و آشکارتر شد. یعنی در دل هر کسی که به قدر ذره ای ایراد و اعتراض و حقد و دشمنی وجود داشت، ولو این که با بنی صدر هم از ته دل خیلی خوب نبود، زیر چتر بنی صدر قرار می گرفت و می شود گفت در حقیقت همه ی جریان های معارض، یک جا جمع می شدند و نیروهایشان را بر ضد این خطی که همان وقت هم به نظر ما خط اصلی و طبیعی جامعه و انقلاب اسلامی بود به کار می انداختند و از آن وقت بر ضد خط امام و نیروهای اصیلی که در مسیر این خط تلاش می کردند، کارهای تبلیغاتی و سیاسی و دولتی گوناگونی شروع شد که البته همه ی مردم اینها را شاهد بودند و می دیدند و مهم ترین کارشان عبارت بود از دو مساله: یکی مخدوش کردن چهره های اصلی و ارکان جریان خط امام که به نظر ما در پیشاپیش همه مرحوم شهید آیة الله بهشتی بود و دوم حتی المقدور کوتاه کردن دست این عناصر از کارهای اصلی اداره ی کشور برای این که همه ی امکانات موجود کشور را در انحصار خودشان قرار دهند. و این دوتا کار را انجام می دادند تا خط امام را منزوی کنند.

 

تابستان سال ۵۸ در جمعی نشسته بودیم که بنی صدر هم بود. او می گفت الآن در جامعه خط امام نیست و تصور خودش را این جور به زبان می آورد و معتقد بود که جامعه از خط امام منحرف شده است. او قائل به این بود که عده ای در خط امام هستند، اما آن متن اصلی جامعه، ضد خط امام است و عقیده و برداشتش از مسائل این جور بود و بر این اساس هم حرکت می کرد. لذا تبلیغات و کارش بر این پایه بود، و بنابراین طبیعی بود که هدف اصلی این حملات در درجه ی اول مرحوم شهید بهشتی باشد و بعد هم دیگران و همه ی عناصر مؤمن و فعال و کارامد خط امام مورد تهاجم قرار می گرفت که جریان به این ترتیب ادامه پیدا کرد تا به تدریج نیروهای عظیم مردم، دروغ ها و تزویرها و حقه های سیاسی آن گروه های مخالف خط امام را دریافتند و علی رغم این که مسؤولان کشور، یعنی آن کسانی که در جریان اصیل اسلامی بودند، سعی می کردند حتی المقدور نگویند، یا اگر هم گفتند کمتر بگویند و مردم را دچار تشویش و اضطراب فکری و ازدواج شخصیت نکنند، افشاگری هایی در گوشه و کنار انجام گرفت که در عین حال از این طرف هم حملات، تند و بی رویه و توأم با غرور بود.

ضمنا با اطمینان به این که این جریان اختصاص به حزب خاصی یا این که بعضی می گویند لیبرالیسم نداشت و باید بگوییم همان جریان ضد خط امام بود، یعنی ترکیبی از مجموعه ی جریانات حاکم بر جامعه، موجب شده بود که هر چه می خواهند به زبان بیاورند و هرچه می توانند بگویند و خود این، به تدریج مردم را دچار یک نوع زدگی از این جریان کرد، تا این که امام بر اساس مصالح کلی کشور و ضرورتی که وجود داشت، خلع بنی صدر را مطرح کردند (یعنی بنی صدر را از فرماندهی نیروهای مسلح خلع کردند که بلافاصله در مجلس مسأله ی خلع او از ریاست جمهوری مطرح شد و با توجه به این که خیلی مقاومت شد و خیلی ها دست و پا زدند که نگذارند این کار انجام بگیرد، اما چون اغلب این را می خواستند آن گفته ها و آن سخنرانی ها مطرح شد.

به هر حال وقتی بنی صدر خلع شد، یعنی ان وقتی که واقعه ی هفتم تیر اتفاق افتاد، بیشترین کار در جهت رفع مظلومیت خط امام انجام گرفته بود. یعنی دشمنان خط امام تا حدود زیادی افشا شده بودند. لکن لازم بود در مقابل آن تبلیغات یکی دوساله که از همه ی رسانه ها با همه ی وسایل تبلیغاتی و با مهارت تمام انجام گرفته بود که خود بنی صدر بارها به زبان می آورد و می گفت من یک تبلیغاتچی هستم و واقعا راست هم می گفت که یک تبلیغاتچی کامل بود و لذا لازم بود در مقابل این تبلیغات یک حرکت عمیق عاطفی و فکری به مردم داده شود و این که می گوییم لازم بود، یعنی در طبیعت تاریخ انقلاب ما این نقطه ای بود که انسان بعد از وقوع حادثه احساس می کند که می تواند آن را تحلیل کند و درست مثل این که ما الان وقتی حادثه ی سیدالشهدا صلوات الله علیه و هفتاد و دو تن شهدای کربلا را مطالعه می کنیم، می بینیم که در آن زمان، گویا لازم بود یک حرکت عظیم عاطفی به مردم داده شود تا آن مردم خواب و گیج و منگ از تبلیغات دستگاه اموری را تکانی بدهد و آن تکان منشأ تفکرهای بعدی و اندیشیدن ها و چاره جویی ها بشود و این است که این جا هم واقعا انسان بعد از حادثه که نگاه می کند، می بینید اگر حادثه ی هفتم تیر اتفاق نیفتاده بود و این حرکت و تکان شدید عاطفی به مردم داده نمی شد، شاید بسیاری از مردم که در دلشان خیلی از مشکلات و در ذهنشان خیلی از سؤال ها باقی بود، جواب این سوال ها و حل مشکلات ذهنی خودشان را نمی یافتند.

 

اما خوشبختانه وقتی دشمن در مقابل حق قرار می گیرد، دشمن حق، خاصیتش این است که اشتباه می کند و خیال می کند کار را با برنامه ریزی و با ظرافت ودقت انجام داده، ولی به زبان خود او تمام می شود. و این مطلب منحصر به این زمان و این حادثه نیست؛ بلکه در تمام حوادث گوناگون اجتماعی و تاریخی، انسان وقتی نگاه می کند می بیند که دشمنان حقیقت، هر کاری کرده اند حالا به ضرر خودشان تمام شده. این جا هم دشمن می خواست انتقام بگیرد و فکر می کرد انتقام را از چه کسی بگیرد. لذا بیشترین کسی را که فکر می کرد باید مورد انتقام قرار بدهد، شخص مظلوم شهید بهشتی و آن عده ای بودند که این ها عمدتا در جریان خط اصیل امام فعالیت و تأثیر داشتند و برای مثال آن چهار وزیر، یا نمایندگانی که بودند، با شهید عزیز وعالیقدری مثل محمد منتظری که واقعا فرد مؤثر و با ارزشی در جریان خط امام بود و همین طور همه ی کسانی که اگر بخواهم یک به یک از آنها اسم ببرم یک لیست طولانی هفتاد و دو یا سه نفره است که باید از همه ی آنها اسم بیاورم. و از نظر دشمن این فرصت خوبی بود که اینها همه در یک جا (در دفتر مرکزی حزب جمهوری اسلام) اجتماع می کردند و جلسه ای بود که در آن جلسه هفته ی یک شب می نشستند مسائل گوناگون کشور را مطرح می کردند. و این برای دشمن که آن جا عامل نفوذی داشت فرصت خوبی بود برای این که آن جا را به آن شکل در آورد. و اگر بخواهیم جمله ی کوتاه و جامعی در این رابطه بیان کنیم، باید بگویم قبل از آن که این حادثه به وقوع بپیوندد، همه ی مقدمات که مقدمات طبیعی انقلاب و حرکت برای خاصیت بخشیدن به خط امام بود انجام گرفته و مردم هشیار شده بودند و در حالی که بنی صدر رسوا شده بود، آن طیف وسیعی که از گروه ها و ایدئولوژی های مختلف اطراف بنی صدر را گرفته بودند، اینها برندگی خودشان را از دست داده بودند و امید دشمنان خارجی انقلاب که عمدتا تمرکز در همین عناصر بود، با منزوی شدن این ها، نا امید شد.

 

و همه ی این کارها انجام گرفته بود، اما آن تکان عاطفی شدیدی که می توانست همه ی این موقعیت های الهی و اسلامی را کاملا بکند، به وسیله ی واقعه ی هفتم تیر به مردم داده شد؛ که البته من آن ماجرا را از نزدیک ندیدم و شاهد آن نبودم. اما آنچه را شنیدم از لحاظ تأثیر بر روی مردم جزء بزرگ ترین حوادث و وقایعی ست که در این کشور اتفاق افتاده است.

 

اما سؤال بعدی که در این جا از من شده این است که من چگونه و در چه زمانی از انفجار حزب و شهادت مرحوم بهشتی و دیگران آگاه شدم؟

فکر می کنم حدود ۱۰ روز یا دوازده روز از حادثه گذشته بود که من مطلع شدم. البته روز دوم حادثه من بین خواب و بیداری و گیجی بیهوشی در اثر داروهایی که به من می دادند تا بتوانم دردها را تحمل کنم، در یک چنین حالی بودم که طبیب جراح بیخ گوشی به من گفت لازم است من این مسأله را به شما بگویم که یک انفجاری در حزب به وقوع پیوسته و بعضی ها شهید شدند. اما اسم افراد را نیاورد و خصوصیات حادثه را نگفت که چگونه بوده و به همین اندازه به طور خلاصه و اجمال به من گفت که من روی این مسأله حساس نشدم؛ یعنی آن حالت گیجی که بعد از یک عمل جراحی طولانی به آدم دست می دهد و بعد هم داروهایی که به من تزریق می شد، یا خورانده می شد برای این که بتوانم درد را و ناراحتی ها را تحمل کنم، وضعم را جوری کرده بود که نمی توانستم درست تشخیص بدهم و درک کنم مسأله چیست.

در همان روزها مرحوم شهید باهنر آمده بود عیادت من و من که از ایشان پرسیدم در بیرون چه خبر است که البته چون نمی توانستم حرف بزنم، با اشاره و با نوشتن با دست چپ از ایشان پرسیدم بیرون چه خبر است – ایشان گفت بیرون خیلی خبرها هست و مردم عجیب هیجانی دارند و گفت یک انقلاب سومی به وقوع پیوسته که من درست نفهمیدم این انقلاب سوم چیست و هیجان مردم به چه چیز مر بوط می شود؛ بلکه در ذهنم تصورات دیگری آمد و فکر کردم مثلا شاید چون من یک مقدار مریض شدم و حادثه برایم پیشامد کرده عده ای ناراحت هستند و آقای باهنر آنها را می گوید. اما بعد فکر کردم آنها که با این عظمت نمی تواند باشد و خلاصه نتوانستم درست بفهمم.

پس از گذشت ده دوازده روز باز هم به من رادیو و روزنامه نمی دادند و من هم مرتب به اطبا و پرستارها و برادرهایی که دور و برم بودند اعتراض می کردم چرا به من رادیو نمی دهید گوش کنم. آنها هم می گفتند مصلحت نیست. وقتی می پرسیدم چرا مصلحت نیست، می گفتند چون وسایل الکترونیکی به قلبت وصل است. اگر رادیو این جا باشد اینها خراب می شود. لذا ساکت می شدم و می گفتم پس روزنامه بیاورید، روزنامه که اشکال ندارد. در جواب می گفتند نه خیر، آن هم نمی شود. تا این که یک روز حسابی فشار آوردم که باید یا روزنامه و یا رادیو به من بدهید و دکترها هم گفتند تا فردا صبر کن می دهیم. فردا عصر دیدم آقای هاشمی رفسنجانی و آقای حاج احمد آقا فرزند محترم امام تشریف آوردند آن جا که البته حاج احمد آقا هر دو- سه روز یک بار به من سر می زدند، اما آن روز من نفهمیدم که در چه رابطه ای با آقای هاشمی آمدند و با یکی از برادران پزشک که خیلی هم به من مهربانی می کرد صحبت کردند.

 

آن برادر پزشک به آقای هاشمی و آقای احمد آقا گفت ایشان رادیو می خواهد، آیا به نظر شما مصلحت هست که به ایشان رادیو بدهیم؟ آنها در جواب گفتند نه. من پرسیدم چرا مصلحت نیست؟ آقای هاشمی گفت رادیو خبرهای تلخ و ناراحت کننده دارد و لذا شما این جا در بیمارستان با این وضع و حالی که داری ناراحت می شوی. من گفتم بالاخره همیشه خبرهای تلخ هست و این حرف آقای هاشمی را حمل بر این می کردم که بالاخره جنگ است یا این که در گوشه و کنار حوادث پیش می آید؛ اما اصلا در ذهنم تصور حادثه ی هفتم تیر نمی رفت. تا این که آقای هاشمی گفت خبرهای گوناگونی هست. مثل این که آقای بهشتی مجروح شده و در بیمارستان بستری ست. وقتی گفت آقای بهشتی مجروح شده من یکمرتبه تکان خوردم و خیلی ناراحت شدم. پرسیدم آقای بهشتی چگونه مجروح شده؟ ایشان گفت الان که از این خبر تو ناراحت شدی، دانستن این خبر برایت چه فایده ای دارد؛ اما من رها نکردم و گفتم کجای آقای بهشتی مجروح شده؟ اصرار زیاد به آنها کردم که تمام امکانات پزشکی و جراحی را بسیج کنند تا آقای بهشتی را هر چه زودتر معالجه کنند و خیلی ناراحت بودم از این که مبادا برای آقای بهشتی وضع بدی پیش بیاید و مثلا فرض کنید از ناحیه ی پا مشلول شود و با چنین تصوری که داشتم ناراحت شد